نامه مخاطب خاص
خودم بودم
هربار سکوت کردم در چهل سالگی وقتی ملامت کردی مرا که چرا پدرم در نیم قرن پیش با مادرم کرده ازدواج .
سکوت کردم و گفتم بله حق با شماست. خودم اینبار که دیدم پدرم را در خواب به او ملامت ها و نقدهای تخریبگری خواهم داشت و بازخواست خواهم نمود که چرا با میل خودش تن داده به ازدواج . زیرا اکنون بعد نیم قرن همچنان عمه جان ناخشنود است و نامهربان . هرچند که پدر خودش چند دهه پیش رفته از این دنیای زمینی اما همچنان بحث ها ادامه دارد این میان .
هی..... خب ناسلامتی من محصول همان ازدواج عاشقانه هستم . ازدواجی که نه به طلاق انجامید و نه مشکلی داشت. در اوج خوشبختی و عشق رشد کرده بودیم ما از کودکی . نه حرفی نه حدیثی . همه چیز بود ایده آل . من نمیفهمم چرا اصرار دارید از این قرار که بگویم خیر آن ازدواج به تباهی انجامید بی انتها . در حالیکه نمونه ی بارز آن ازدواج خلق شخصیتی همچون من است. هرچه هستم خودتان بارها گفته اید که سبب سربلندی تمام ایل و تبارم از قرار . هرچه هستم برای محض شما کم خدمت نکردم این میان . خب اگر مادرم خوب نبود پس چگونه چنین فرزندی داده تحویل اجتماع ؟.. اگر مادرم در سطح شما دکتر و مهندس نبود در عوض انسان بود پاک و شریف . شاید ادا و اطوار را نمیدانست در حد شما ، خاکی بود و زلال . اگر چیزی را نمیدانست میگفت نمیدانم بروم تحقیق کنم و مطالعه سپس میگویم جواب . در حالیکه شما حتی کتاب خواندن و عشق به مطالعه در زن داداش خویش را میدانستید حمل بر نقطه ضعف و سوژه برای غیبت و حرف و حدیث .
شخص شما هیچ معلوم نبود که مرحوم شوهرتان آن دکتر خوب و نجیب شخص شما را از چه کسی در کجا خواستگاری کرده بود . جشن ازدواج و جهیزیه هم که مفقود الاثر بود و بی اطلاع . نه جهیزیه بردی از فرط غرور و نه مشورت و رسم و رسوم. لشکری گرداگرد شخص تان خواستگار همگی دکتر و جراح و تخصص های آشکار و شما نیز کارشناس بهداشت خانواده و رئیس خانه ی پرستاری بودی در آن زمان. شما شخص بزرگی بودی و هستی . میدانم و میکنم افتخار . اعتراف دارم بدان. شما ستون بودی و هستی ای مهربان. ولی اینکه مرا یافته باشی پس از چهل سال دوری و غربت و هجرت در سوئد و اسپانیا و من در این خراب شده ی سوی ویرانی در وطن و زیر آسمان ابری و تقویم بارانی شهر رشت قشنگ . مرا تنبیه کنی که چرا ازدواج کرده پدرت با مادرت .... کنی عجیب است ای مهربان ..... نیست؟
نگفتم به خودم که ببین مردم چی میگن
اتفاقا عشق یعنی راه را گم کرده باشی
اتفاقا عشق یعنی با شخص دلخواهت عاشقانه شراکت کرده باشی
چه بد یا خوب ، چه سود یا نه ، ساخت و سازت را تمام کرده باشی
اتفاقا عشق یعنی در شور و شوق بسیار ، دستو پایت را گم کرده باشی
اتفاقا عشق یعنی از سر مهر بسیار ، اشتباهات محاسباتی کرده باشی
یا که گاوی را تا به دم پوست کنده باشی
اخرش که رسید از چیزهایی رنجیده باشی
محک عیارها را سنجیده باشی
اتفاقا عشق یعنی بی منظور دلت را شکسته باشند
یا که به شکستت در پشت سر ، قسم ها خورده باشند
ولی ، تو خودت باشی و باز بر سر کارت بمانی
عضم بر اتمام کارها و سرمنزل مقصودت برانی
عشق یعنی
ملکی را ساخته باشی ، از خجالت زحماتت را کم و ناچیز جلوه داده باشی.
رویت نیاید تا ملک را در حد ان عمه ی والایت بدانی
عشق یعنی قصد ساختن کاخ آرزوها در سرت داشته باشی اما تنها دو طبقه و نصفی ساخته باشی
عشق یعنی بی اعتنا به تمام هشدارها و حرف ها و حدیث ها وفادار تا انتها باید بمانی
عشق یعنی با انکه ضررهایی کرده باشی
هیچ نگفته و خموش مانده باشی
عشق یعنی بر سر زبان ها بلعکس بدهکارش هم بوده باشی
عشق یعنی محبت های زیادی را در جای اشتباهی خرج کرده باشی
ناسپاسی های بسیاری دیده باشی
ولی باز ادامه داده باشی .
بفکر سود او اول ، و بی خیال ضررهای خودت هم شده باشی
هیچ حق اعتراضی هم نداشته باشی
عشق یعنی عذر خواهی محض انکه بعد هر ضربه ای فریادی زده باشی
عشق یعنی زخمه های بسیاری خورده باشی ، انتقام گرفتن را از تمام مردمان شهر ، بهتر دانسته باشی اما باز ریش و قیچی دست خود اما مجالی برای پس گرفتن حق خود نداشته باشی .
اما تصور انتقام هم در سرت راه نداده باشی .
عشق یعنی پشت سرش او را حمد و ستایش کرده باشی ،
عشق یعنی دلخوری هایت را رو در رویش گفته باشی .
عشق یعنی که تلاشی کرده باشی تا او را از رنجش های خودت مطلع کرده باشی
عشق یعنی حق و تمنا ، سعی و تقلایی کرده باشی تا به او گوشزدهایی کرده باشی که من را از دست میدهی اگر به زخم زدن های پی در پی ادامه داده باشی .
عشق یعنی تلاش برای شرح حقیقت در محضر او
تلاشی تو امان با درد و زجر و ناله های بسیاری که از زخمه ها سر داده باشی .
عشق یعنی تعییر جمله ای را صد بار گفته باشی ، ولی فهوای کلامت را نرسانده باشی
عشق یعنی که من میگویم به عزت نفس زنده ام ، مبادا سمت آبرو و شرفم اشتباهی نشانه رفته باشی .
عشق یعنی که با تمام وجودت عمه ات را دوست داشته باشی
عشق یعنی از اژدهای درونت برایش شاخه گلی بی خار ساخته باشی
عشق یعنی تا لبالب نوشیده از طعنه ها لبریز گشته باشی ، ولی باز خودت بجای دیگران از او عذر خواسته باشی .
عشق یعنی برای حق و حقوقش با همگی جنگیده باشی
عشق یعنی اول بفکر دل او از خواب بر خواسته باشی
عشق یعنی غصه خوردن برای دور بودن های ناتمام
عشق یعنی حس درد بی غیرتی در خودم ، حتی محض خرابی پریز برق خانه ی عمه ام
عشق یعنی که خودت را انقدر خار و کوچک کرده باشی که از اژدهای دو سر در درونت ، یک ناچیز و توسری خور ساخته باشی .
عشق یعنی که زیادی روی کسی دل بسته باشی .
عشق یعنی حتی خودت را مستاجر عمه ات کرده باشی
عشق یعنی مادر و خواهرت را بدهکار و مدیون عمه ات کرده باشی
عشق یعنی هر کار نیکی را به اسم عمه ات انجام داده باشی
عشق یعنی هر امر خیری را بر گردن عمه ات انداخته باشی
عشق یعنی تمام شر و گرفتاری ها را به جان خویش خریده باشی .
عشق یعنی تا به صبح نخوابیده باشی . عشق یعنی این متن را برایش نوشته باشی عشق یعنی
اشتباهی را برای بار چندم کرده باشی
بر خلاف میل دیگران با کسی سربلند شراکت کرده باشی .
عشق یعنی خوشنود خودت را نشان داده باشی
عشق یعنی درحالیکه پی برده باشی چه زیان های کرده باشی .
عشق یعنی بگویی سرت سلامت دوستت دارم و عبور کرده باشی .
عشق یعنی به وقت آزمون تمام هزینه ها را برگردانده باشی .
عشق یعنی که فریادت را شنیدن
فریادی که گویای واقعیت ساده ایست
دستم بگیرید تا نیفتم . من در لشکر شما جنگیده باشم .
عشق یعنی تمام دونگ های دیگری را بیصدا پرداخته باشی و کمترین توقع را در وقت نیاز داشته باشی
عشق یعنی با دست خالی از او برگشته باشی
عشق یعنی کسب و کارت رو تخته کرده باشی
عشق یعنی که او را هک کرده باشی و از صد دسیسه و نیرنگ پی برده باشی
عشق یعنی او را بی گناه و پاک دانسته باشی
و تا ابد بر سر حرفت مانده باشی . .
عشق یعنی این متن که میخواهد بگوید
عمه جان ممنون که پیشنهاد شراکت دادی و افتخاری بود برام شراکت با شما . من راضی ام . شما نیز هلالم کرده باشی .
عمه جان بیشتر از قبل دوستت دارم بی انتها .
عمه جان اینقدر زود رنج و حساس نباش
عمه جان اگر نتوانی کسی که همچون من دوستت دارد را بداری در روزگارت ، حیف خواهد شد باقی مانده ی روزگارم .
چون من به عشق تو ، از عالم و آدم بریدم .
پس چطور بعد تو به کسی یا چیزی باور بیارم .
عمه جان با افتخار میگویم که با انتخابی که کردم ، از چشم خیلیا افتادم و خوشحالم این میان .
اتفاقا بهتر است از چشم عاقلها بیفتم
شراکت را بر خلاف میل آنها کرده باشم
پس دشمن شاد نکن محض هیچ و پوچ
چون که یقین دارم خیلی ها شاهد و ناظر مانده اند تا زمین خوردن هایمان را جشن بگیرند
بی شک کسی هم جنبل و جادوها کرده باشد تا که شما از چشم من
و من از چشمان شما شاید بیفتم .
ولی عمه جان ما عاقلتر و عاشق تریم از تمام دیگران
پس ببخش بازم مرا
و بخند باز برایم ای زیبای من .




خدا عجب صبری داده بهت رئیس جان