- ۲۲/۰۳/۰۴
- ۰ نظر
تعبیری از مفهوم ؛ هیسس.... هست . پس چرا همش افراد نشسته در سالن انتظار با هم پچ پچ میکنند مگه عکس و قاب به این بزرگی رو نمیبینن .!.... مگه زبان اشاره بلد نیستن؟... خب یکم آروم تر دیگه . واقعا که شورش کردن . به نظرم یه قاب عکس و تصویر کمه . بایستی دو تا بزارن. بلکه سه تا . اصلا نه، همین یکی کافیه ، منتها بایستی بزرگ ترش کنن . آره اونجوری توی چشم هست و همه میبینند. خب شایدم بهتر باشه زیرش هم ترجمه کنن و بنویسند که : هیسسسس . ساکت .
مریض قبلی از درب دوم سمت اتاق تزریقات رفت . پاهام میلرزه . ولی دیگه خسته شدم ، بایستی برم و مشکلم رو بگم . خوبیش اینجاست که اسم متخصص نصرت قطور هست و دیگه مثل دفعه قبل دچار سو برداشت نمیشم و به محض داخل رفتن بفهمم که متخصص خانم هستش . و از خجالت هول بشم . و نتونم مشکلم رو بگم . دفعه قبل اسم روی تابلوی ورودی مطب متین چراغعلی بود . که متین از جنس مونث در اومد. اینبار کل تهران رو جستجو کردم تا مذکر ترین اسم ممکن رو پیدا کردم . دکتر نصرت قطور . خب هنوزم همه دارن حرف میزنند و هنوزم قاب عکس روی دیواره ولی انگاری دقیقا زول زده توی چشمای من. آرام و زیر چشمی از بالای عینک نیم نگاهی کوچک و گذرا میکنم ، و ای دل غافل ، دقیقا چشم در چشم شدم باهاش ، اونم سریع لبخند زد . وای خدای من ، از خجالت آب شدم . این چرا اینقدر پُر رویه . هنوز هم نگاهش سمت منه . مقنعه اش رو نگاه ، کج شده . انگاری صدام رو میشنوه ، چون سریع مقنعه اش روصاف کرد . ولی انگاری از اول صاف بود ، آین قاب عکس هستش که کجه و الان با اینکه مقنعه با قاب عکس تراز شده ولی خودش کج شده . بنده ی خدا، عجب از خودگذشتگی ای کرد . فقط بخاطر من . لابد بهم علاقه مند شده . خب راستش هفته قبل که رفته بودم یک مطب دیگه ، باز دیدمش . انگاری تعقیبم میکنه . اون روز ولی مقنعه اش رنگ دیگری بود کمی هم شاداب تر بنظر می اومد . ولی الان انگار گرد تنهایی نشسته روش ، خب لابد عاشقه . چون طی یک هفته مدت زیادی نیست ، ولی اون اندازه ی چند سال پیر شده . خب نباید ساده لوح باشم ، بزار بیشتر فکر کنم . آره، خودشه ، داشتم دچار سوتفاهم میشدم . چون محال ممکنه طی یک هفته محیط کارش رو عوض کنه و دقیقا بیاد مطبی که من برحسب تصادف قصد داشتم بیام . خب شایدم اون هفته ی گذشته متوجه ی نگاه من شد ، شاید واسه همینم هست که اخراجش کردن . اونم خب غیر اینکار دیگه تخصصی نداره . پس ناچار اومده محیط جدید و من هم بر حسب تصادف و خوش شانسی سر از این مطب در آوردم، خب نکنه خیال کنه که تعقیبش کردم ...... واای ، خیلی بد شد . بنده ی خدا دخترک معصوم بخاطر من و علاقه ی شدید قلبی ام بهش ، از سر کار اخراج شد . لابد دوربین هم بود توی سالن انتظار ، و همین امر هم کلک دستش داد . خب من که شاخه گل رو دستش ندادم . بلکه از خجالت و از بس که هول شده بودم رفتم نزدیکش و دقیق زیر پاش کنار دیوار یه سطل گذاشته بود ، و منم مودبانه گل رو گذاشتم توی سطل . و خجالت کشیدم و با دستپاچگی با صورت خوردم به درب اتاق دکتر . و درب هم باز شد . و خب من مجدد درب رو بستم ، و اومدم بیرون و از اول ، مودبانه تغ تغ تغ درب زدم و بعد وارد شدم . از اینکه میدیدم دکتر متین یک خانم هست شوکه شده بودم خب آخه اسم پسر خاله ی من متین هست . ولی اون روز اسم خانم دکتر متین بود . اونم وقتی دید بینی من ورم کرده و سرخ شده خیال کرد بخاطر بینی ام اومدم منم دیکه نگفتم که ورم صورتم بخاطر چند لحظه ی قبل و ورود به داخل اتاق با صورت بوده و طوری تظاهر کردم که خیال کنه بخاطر بینی ام مراجعه کردم . البته برام نسخه هم نوشت . منم که دلم میخواست مجدد برم و به بهانه ی نشان دادن نسخه ای که از داروخانه چی تحویل گرفته بودم یه نظر دیگر هم بتونم اون رو ببینم . و ازش شاید سوال کنم که چرا حتی وقتی کسی توی مطب نیست باز انگشتش رو جلوی بینی اش گرفته و میگه یکسره هیسسیسس.....
رفتم داخل . و خب نتونستم ببینمش . چون برق مطب قطع شده بود . و خب حتی منشی حسود حتی نزاشت داخل اتاق پزشک بشم . و خودش چک کرد و با عصبانیت گفت : . این که فقط یه دونه چسب زخم هست . خب بیا برات بچسبونم . و چسبید روی بینی ام و حتی بخاطر همین کار ساده ازم پول گرفت . گفت برام فرقی نداره که آمپول کزاز بزنم یا چسب زخم و پانسمان عوض کنم ، در هر صورت هزینه اش میشه بیست هزار تومان .
خب در عوض منم از فرصت استفاده کردم و دو روز بعدش مجدد رفتم تا زخم و پانسمان رو چک کنه . ولی خب از اونجایی که نه زخمی در کار بود و نه پانسمان ، سریع و سرپایی چسب رو با یه حرکت بیرحمانه جدا کرد و چسب جدید چسبوند . البته این یکی شبیه به چسب برق هست . چون رنگش قرمزه . اینبار ۲۵ تومن گرفت . احتمالا پلکانی سودش میره بالا . ....
باز هم اون روز نتونستم به گوشه ی مطب نگاه کنم و ببینمش . نمیدونم شاخه گلم رو برداشت یا که نه .
دلم میخواست بهش بگم من از اینکه اینطور شبانه روزی دل به کار داده و قید تفریح و گردش و خوش گذرونی رو زده خیلی دلم میسوزه . راستش من تحقیق کردم . آره شاید بخندید به من . ولی من مدتی پیش تحقیق کردم . من آخر شب و از پشت باجه ی تلفن زرد رنگ در آنسوی خیابان منتظر موندم ، میخواستم ببینم بعد از تعطیلی و خاموش شدن چراغ های مطب ، چه کسی میاد دنبالش . باید به هر طریق آدرسش رو میفهمیدم . ولی اون شب اتفاقی افتاد که منو داغون کرد . خورد شدم . ای کاش یه ماشین شاسی بلند می اومد و سوارش میکرد میبرد باز بهتر از اینی بود که رخ داد . اون وقت لااقل دلم میشکست . و خب بهتر از این بود که چنین راز بزرگی رو بفهمم . اون شب برق ها که خاموش شد ، سایه رخت آویزان داخل مطلب روی پرده ها افتاده بود . و دکتر و منشی و تزریقات چی یک به یک از مطب خارج شدند . و..... و هرچی واستادم دیگه کسی بیرون نیومد . اول نگران شدم . ترسیدم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه . رفتم و سنگ زدم به شیشه ی مطب .
ولی هیچ واکنشی ندیدم ازش و فهمیدم که لابد خونه نداره و توی مطب میخوابه. الهی بمیرم براش . خیلی گناه داره کاش لااقل می اومد پیش من . نه.... نه ببخشید می اومد و چی؟.. بعد مردم و در و همسایه چه میگفتن با خودشون!.... نه آبروریزی میشد خب بهتره برم و باهاش رو در رو صحبت کنم .
به هر زحمتی بود از تیر چراغ برق جلوی مطب بالا رفتم که یهو رقص نور قرمز ماشین گشت پلیس رو دیدم و هول شدم و بجای اینکه فرار کنم از تیرچراغ بالاتر رفتم و به انتهای اون رسیدم . بعدشم با یه گام بلند خودمو به لبه ی تراس مطب رسوندم و چند تا تیر هوایی خالی کردن که شیشه شکست و من خودم مث فیلم های خارجکی پرت کردم داخل اما لحظه ای که از سر جام بلند شدم فهمیدم باز شلیک میکنن و تیر کمانه کرد خورد به قاب عکس عشقم و اون رو درجا شهید کرد تا دم آخر داشت میخندید و هنوز انگشت اشاره اش رو جلوی بینی اش گرفته بود ولی تیر خورده بود وسط پیشانی اش . اما خونی در کار نبود نمیدونم چرا ..... ولی هرچی بود اون دیکه جون نداشت دیکه بین ما نبود همونجا نشستم و زار زار گریه کردم . پیکر بیجانش رو در آغوش کشیدم و زجه زدم حتی روز دادگاه هم اون توی بغلم بود اتفاقا قاضی گفت که اون جون منو نجات داده ، وگرنه منو مینداختن زندان اما میبینی که آخرش سر از اینجا در آوردم . و این لباس های سفید و آستین های بلندی که به هم گره خورده و پرستارهای که سعی میکنند غیر مستقیم منو سورپرایز کنند. چون خودم با چشمام دیدم که اونا رفتند و عشق منو با یک شکل و روی جدید و با همون حالت هیسسسس در یک قاب عکس بزرگتر گرفتن و آوردن گذاشتن وسط سالن و روی دیوار امشب واسه فرار نقشه دارم بعدشم قایق مون فقط دو تا جا داره وگرنه تو رو هم میبردم با خودم . خب تو هم دست کمی از من نداری ، اگه بهتر بودی که نمینشستی یک ربع ساعت بداهه نویسی های سرکاری این پسرک خول و چل شین براری رو بخونی . اگه بهتر از من بودی که میرفتی دو تا مقاله ی علمی میخوندی نه این مزخرفات رو .
اوه اوه.. ... ساکت . ساکت.... رئیس تیمارستان داره میاد . به ظاهرش نگاه نکن که لباسش مثل ماست . اون از این پوشش استفاده کرده تا شناسایی نشه همونطوری که تو رو برداشته و جای دکتر روانکاو نشونده تا نشناسیمت . ولی من شناختمت . تو خودتی، تو همون نامردی هستی که شب واقعه تیر آخر رو شلیک کرد و سیب مرگ عشقم شد.... آره خودشی ... میکشمت نامرد....

مریض قبلی از درب دوم سمت اتاق تزریقات رفت . پاهام میلرزه . ولی دیگه خسته شدم ، بایستی برم و مشکلم رو بگم . خوبیش اینجاست که اسم متخصص نصرت قطور هست و دیگه مثل دفعه قبل دچار سو برداشت نمیشم و به محض داخل رفتن بفهمم که متخصص خانم هستش . و از خجالت هول بشم . و نتونم مشکلم رو بگم . دفعه قبل اسم روی تابلوی ورودی مطب متین چراغعلی بود . که متین از جنس مونث در اومد. اینبار کل تهران رو جستجو کردم تا مذکر ترین اسم ممکن رو پیدا کردم . دکتر نصرت قطور . خب هنوزم همه دارن حرف میزنند و هنوزم قاب عکس روی دیواره ولی انگاری دقیقا زول زده توی چشمای من. آرام و زیر چشمی از بالای عینک نیم نگاهی کوچک و گذرا میکنم ، و ای دل غافل ، دقیقا چشم در چشم شدم باهاش ، اونم سریع لبخند زد . وای خدای من ، از خجالت آب شدم . این چرا اینقدر پُر رویه . هنوز هم نگاهش سمت منه . مقنعه اش رو نگاه ، کج شده . انگاری صدام رو میشنوه ، چون سریع مقنعه اش روصاف کرد . ولی انگاری از اول صاف بود ، آین قاب عکس هستش که کجه و الان با اینکه مقنعه با قاب عکس تراز شده ولی خودش کج شده . بنده ی خدا، عجب از خودگذشتگی ای کرد . فقط بخاطر من . لابد بهم علاقه مند شده . خب راستش هفته قبل که رفته بودم یک مطب دیگه ، باز دیدمش . انگاری تعقیبم میکنه . اون روز ولی مقنعه اش رنگ دیگری بود کمی هم شاداب تر بنظر می اومد . ولی الان انگار گرد تنهایی نشسته روش ، خب لابد عاشقه . چون طی یک هفته مدت زیادی نیست ، ولی اون اندازه ی چند سال پیر شده . خب نباید ساده لوح باشم ، بزار بیشتر فکر کنم . آره، خودشه ، داشتم دچار سوتفاهم میشدم . چون محال ممکنه طی یک هفته محیط کارش رو عوض کنه و دقیقا بیاد مطبی که من برحسب تصادف قصد داشتم بیام . خب شایدم اون هفته ی گذشته متوجه ی نگاه من شد ، شاید واسه همینم هست که اخراجش کردن . اونم خب غیر اینکار دیگه تخصصی نداره . پس ناچار اومده محیط جدید و من هم بر حسب تصادف و خوش شانسی سر از این مطب در آوردم، خب نکنه خیال کنه که تعقیبش کردم ...... واای ، خیلی بد شد . بنده ی خدا دخترک معصوم بخاطر من و علاقه ی شدید قلبی ام بهش ، از سر کار اخراج شد . لابد دوربین هم بود توی سالن انتظار ، و همین امر هم کلک دستش داد . خب من که شاخه گل رو دستش ندادم . بلکه از خجالت و از بس که هول شده بودم رفتم نزدیکش و دقیق زیر پاش کنار دیوار یه سطل گذاشته بود ، و منم مودبانه گل رو گذاشتم توی سطل . و خجالت کشیدم و با دستپاچگی با صورت خوردم به درب اتاق دکتر . و درب هم باز شد . و خب من مجدد درب رو بستم ، و اومدم بیرون و از اول ، مودبانه تغ تغ تغ درب زدم و بعد وارد شدم . از اینکه میدیدم دکتر متین یک خانم هست شوکه شده بودم خب آخه اسم پسر خاله ی من متین هست . ولی اون روز اسم خانم دکتر متین بود . اونم وقتی دید بینی من ورم کرده و سرخ شده خیال کرد بخاطر بینی ام اومدم منم دیکه نگفتم که ورم صورتم بخاطر چند لحظه ی قبل و ورود به داخل اتاق با صورت بوده و طوری تظاهر کردم که خیال کنه بخاطر بینی ام مراجعه کردم . البته برام نسخه هم نوشت . منم که دلم میخواست مجدد برم و به بهانه ی نشان دادن نسخه ای که از داروخانه چی تحویل گرفته بودم یه نظر دیگر هم بتونم اون رو ببینم . و ازش شاید سوال کنم که چرا حتی وقتی کسی توی مطب نیست باز انگشتش رو جلوی بینی اش گرفته و میگه یکسره هیسسیسس.....
رفتم داخل . و خب نتونستم ببینمش . چون برق مطب قطع شده بود . و خب حتی منشی حسود حتی نزاشت داخل اتاق پزشک بشم . و خودش چک کرد و با عصبانیت گفت : . این که فقط یه دونه چسب زخم هست . خب بیا برات بچسبونم . و چسبید روی بینی ام و حتی بخاطر همین کار ساده ازم پول گرفت . گفت برام فرقی نداره که آمپول کزاز بزنم یا چسب زخم و پانسمان عوض کنم ، در هر صورت هزینه اش میشه بیست هزار تومان .
خب در عوض منم از فرصت استفاده کردم و دو روز بعدش مجدد رفتم تا زخم و پانسمان رو چک کنه . ولی خب از اونجایی که نه زخمی در کار بود و نه پانسمان ، سریع و سرپایی چسب رو با یه حرکت بیرحمانه جدا کرد و چسب جدید چسبوند . البته این یکی شبیه به چسب برق هست . چون رنگش قرمزه . اینبار ۲۵ تومن گرفت . احتمالا پلکانی سودش میره بالا . ....
باز هم اون روز نتونستم به گوشه ی مطب نگاه کنم و ببینمش . نمیدونم شاخه گلم رو برداشت یا که نه .
دلم میخواست بهش بگم من از اینکه اینطور شبانه روزی دل به کار داده و قید تفریح و گردش و خوش گذرونی رو زده خیلی دلم میسوزه . راستش من تحقیق کردم . آره شاید بخندید به من . ولی من مدتی پیش تحقیق کردم . من آخر شب و از پشت باجه ی تلفن زرد رنگ در آنسوی خیابان منتظر موندم ، میخواستم ببینم بعد از تعطیلی و خاموش شدن چراغ های مطب ، چه کسی میاد دنبالش . باید به هر طریق آدرسش رو میفهمیدم . ولی اون شب اتفاقی افتاد که منو داغون کرد . خورد شدم . ای کاش یه ماشین شاسی بلند می اومد و سوارش میکرد میبرد باز بهتر از اینی بود که رخ داد . اون وقت لااقل دلم میشکست . و خب بهتر از این بود که چنین راز بزرگی رو بفهمم . اون شب برق ها که خاموش شد ، سایه رخت آویزان داخل مطلب روی پرده ها افتاده بود . و دکتر و منشی و تزریقات چی یک به یک از مطب خارج شدند . و..... و هرچی واستادم دیگه کسی بیرون نیومد . اول نگران شدم . ترسیدم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه . رفتم و سنگ زدم به شیشه ی مطب .
ولی هیچ واکنشی ندیدم ازش و فهمیدم که لابد خونه نداره و توی مطب میخوابه. الهی بمیرم براش . خیلی گناه داره کاش لااقل می اومد پیش من . نه.... نه ببخشید می اومد و چی؟.. بعد مردم و در و همسایه چه میگفتن با خودشون!.... نه آبروریزی میشد خب بهتره برم و باهاش رو در رو صحبت کنم .
به هر زحمتی بود از تیر چراغ برق جلوی مطب بالا رفتم که یهو رقص نور قرمز ماشین گشت پلیس رو دیدم و هول شدم و بجای اینکه فرار کنم از تیرچراغ بالاتر رفتم و به انتهای اون رسیدم . بعدشم با یه گام بلند خودمو به لبه ی تراس مطب رسوندم و چند تا تیر هوایی خالی کردن که شیشه شکست و من خودم مث فیلم های خارجکی پرت کردم داخل اما لحظه ای که از سر جام بلند شدم فهمیدم باز شلیک میکنن و تیر کمانه کرد خورد به قاب عکس عشقم و اون رو درجا شهید کرد تا دم آخر داشت میخندید و هنوز انگشت اشاره اش رو جلوی بینی اش گرفته بود ولی تیر خورده بود وسط پیشانی اش . اما خونی در کار نبود نمیدونم چرا ..... ولی هرچی بود اون دیکه جون نداشت دیکه بین ما نبود همونجا نشستم و زار زار گریه کردم . پیکر بیجانش رو در آغوش کشیدم و زجه زدم حتی روز دادگاه هم اون توی بغلم بود اتفاقا قاضی گفت که اون جون منو نجات داده ، وگرنه منو مینداختن زندان اما میبینی که آخرش سر از اینجا در آوردم . و این لباس های سفید و آستین های بلندی که به هم گره خورده و پرستارهای که سعی میکنند غیر مستقیم منو سورپرایز کنند. چون خودم با چشمام دیدم که اونا رفتند و عشق منو با یک شکل و روی جدید و با همون حالت هیسسسس در یک قاب عکس بزرگتر گرفتن و آوردن گذاشتن وسط سالن و روی دیوار امشب واسه فرار نقشه دارم بعدشم قایق مون فقط دو تا جا داره وگرنه تو رو هم میبردم با خودم . خب تو هم دست کمی از من نداری ، اگه بهتر بودی که نمینشستی یک ربع ساعت بداهه نویسی های سرکاری این پسرک خول و چل شین براری رو بخونی . اگه بهتر از من بودی که میرفتی دو تا مقاله ی علمی میخوندی نه این مزخرفات رو .
اوه اوه.. ... ساکت . ساکت.... رئیس تیمارستان داره میاد . به ظاهرش نگاه نکن که لباسش مثل ماست . اون از این پوشش استفاده کرده تا شناسایی نشه همونطوری که تو رو برداشته و جای دکتر روانکاو نشونده تا نشناسیمت . ولی من شناختمت . تو خودتی، تو همون نامردی هستی که شب واقعه تیر آخر رو شلیک کرد و سیب مرگ عشقم شد.... آره خودشی ... میکشمت نامرد....
- ۲۲/۰۳/۰۴