رمان موبایل اندروید

رمان عاشقانه داستان کوتاه ادبی

رمان موبایل اندروید

رمان عاشقانه داستان کوتاه ادبی


آخرین نفس‌هایم را در سینه‌ام حبس کرده‌ام. اشک در چشمانم حلقه می‌زند. اما از دوست داشتن او دست نمی‌کشم. نفس‌هایم بوی درد می‌دهند. بوی فیلتر سوخته‌ای که زیر پایش له شد. نمی‌دانم چرا تلاشی نمی‌کنم این دقایق آخر. نفس کشیدن از جایی برایم سخت شد که نخواستم با سرنوشت کنار بیام. آنجا بود که فهمیدم جنگیدن با این دنیا فایده نداره.
 از این بالا  همه ی شهر را میتوان دید .    یعنی اکنون او کجاست؟  کنار چه کسی ست؟  هیچ به یادم می افتد یا که نه ؟    رابطه ای که یکبار شکست خورده  محکوم به شکست است   و  دوباره آغاز کردنش همچون ان است که جسد کارگران معدن را از زیر آوار خارج کنی تا مجدد به خاک بسپاری .  زیرا هیچ چیز بین منو بهار عوض نخواهد شد .   این رابطه راه به هیچ کجا ندارد .    من تا ابد  عاشق  در یاد همگان خواهم ماند و او بی وفا و پر جفا .     
دلم میخواهد  از لبه ی پشت بام یک گام به جلو بردارم    اما....  شاید روزی دگر .... 
اولین قطره ی باران در یقه لباسش بارید و شهروز به آسمان نگاه کرد   ابری که بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید و پسرک عاشقانه خیس گشت ....
پسرک درون خلوت تنهاییش تکیه به دیوار سرد بی وفایی ها زده  که  تقدیر به سراغش امد تا لحظاتی او را از تنهایی در بیاورد  اما پسرک که  توان دیدن حضور تقدیر را با کالبد زمینی اش نداشت   و  خیره به نقطه ای نامعلوم   غرق در افکاری  محزون گشته بود     و آه.....  آهی از ته دل بر آورد  و تقدیر صدای آه را شنید و   پیامی را از  پستوی غم و اندوه نهفته در درون آه شنید و رفت تا  انتقام بگیرد   اما نسیمی وزید و  پنجره ای باز ماند تا تقدیر سوار بر نسیم  وارد اتاقی شود که  یک دختر  با شوق و ذوق مشغول  پرو لباس عروسش بود     تقدیر
  خزید و وارد اتاق شد و  آشوبی بپا کرد که  عروسی پا نگیرد و موفق هم شد ‌      اکنون سالهاست تقدیر گوش بزنگ ایستاده و پسرک  بی اختیار  آه میکشد  و..... 
یک پنجره باز  باز میماند تا....


********* اپیزود دوم************
۱۳۸۰ مسیر مدرسه 
دختری بود ‌.   روزگاری پسری نیز هممسیرش بود .  سال یک _سه_هشت_صفر بود  در عبور از سالهای نوجوانی از سینزده سالگی تا به پانزده سالگی  آنها  در عبور از مسیر خانه تا به مدرسه هممسیر بودند  و خیره به یکدیگر ‌ .
   دو تقویم دور از هم گذشت ، 
پسرک مثل اسفند روی اتش  دلتنگش بود و دخترک بیخبر ‌ 
۱۳۸۳اسفند ماه    ...

     رشت سفیدپوش     خانه های بی سقف .   
.   تقدیر بر زمین نشست 
گذر پسرک به تقدیر افتاد 
 ،  پسرک مبتلا به تقدیر  گشت ،  
  پسرک قصه ی ما اگر چه تقدیر را با چشمان زمینی اش نمیتوانست ببیند اما وجود  انرژی ای فرای  اختیاراتش را به وضوح لمس نمود و باور کرد.... 

   

روز موعود....

     پسرک در آیینه ی قدی  آرزوی محالی کرد  
تقدیر شنید 
معجزه شد .   آرزوی محالی تعبیر شد . پسرک به دخترک رسید 
، دست در دست هم از هفده سالگی هایشان گذر کردند  از هجده ، نوززده سالگی 
از بیست سالگی شهروز براری صیقلانی
از بیست و یک و....   تمامی روزهایشان با هم و با احساسی مشترک و عشقی دوطرفه گذشت.... 
دخترک همواره تکیه به  پسرک زده بود .  پسرک  ثابت قدم و پابرجا بود 
  اینک دیگر انها در مسیر مدرسه هممسیر نبودند بلکه  در گذر از مسیر زندگی و سرنوشت هممسیر  گشته بودند ‌  دخترک در ان سالها  بیش از صد هزار بار از پسرک پرسیده بود؛   قول میدی قسم میخوری تا ابد  با من و کنارم بمونی؟    پسرک دنبال راهی بود تا او را خاطر جمع کند            تقدیر کاری خواهد کرد که در آینده  براحتی  برای همگان ثابت خواهد شد اما تمام معادلات برهم میخورد جایی که : 
...
دخترک و پسرک  هممسیر و شریک لحظات هم ،  شریک غم ها   شادی ها  و زندگی یکدیگر  شده بود ند
حال پسرک در  روزگار هم مسیرش شده 
  دخترک پی برد که عشق پسرک حقیقی ست ، و گویی  یک دل که نه صد دل  اسیرش شده . دخترک رفت و نماند  
بهار بی دلیل رفت   
  دریغ از یک بهانه   
 او رفت و گناه را به گردن  تقدیر انداخت   و گفت   ؛  
           _   ببین  تقصیره من نیست، این که من دارم جدا میشم و بد عهدی و بی وفایی میکنم  فقط و فقط از سر جبر تقدیره. این کاره تقدیره. پس بزار تقدیر کار خودش رو کنه. ...


  
تقدیر  در حیبت یک شخص مستقل بود که همیشه در کنارشان بود  اما پسرک او را میدید و میشناخت   اما بهار تنها  شنیده بود که  چیزی بنام تقدیر نیز در زندگیشان حضور دارد   اما  به ان  باور نداشت و   نمیدانست که تقدیر نیز چشم دارد
    تقدیر نیز گوش دارد       تقدیر نیز   احساس دارد و اگر کسی گناه بی وفایی خویش را به گردن  بد بودن تقدیر بیندازد     و برود   آنگاه ست که تقدیر دل چرکین خواهد شد    و انتقام خواهد گرفت  
  اکنون آن پسر و دختر قصه ی مان  دیگر نوجوان و یا دانش آموز و یا دانشجو نیستند  و هر یک به سن 33 سالگی رسیده اند ولی قصه همچنان ادامه دارد چون...

عمریست که....   (عمریست یعنی سینزده تقویم چهار فصل ).  
      عمریست که  پسرک  زندگی کردن بی بهار و بی یار  را  آموخته   و  دخترک بی آنکه بداند  مشغول شکست خوردن از دست تقدیر است  ‌        و  بهار هربار  با  خواستگاری جدید  و با اشتیاق  کامل لباسی سفید  و توری عروس را  میدوزد و پرو میکند و خنچه ی عقدی  انتخاب میکند  و   پیش بسوی خوشبختی  گام های اخر را برمیدارد و  ناگه ...
       هربار به طریقی  پنجره ای باز میماند  تا..... 
 
********اپیزود اخر ************ 

اکنون     بهار ۱۳۹۹ 
بهار امد و عید شد   فروردین به ۲۲  رسید و 
دخترکی بنام بهار ،  امسال جای همه دوست های نداشته اش برای خودش هدیه میخرد  ، قید همه هیچوپوچ و شرایط و دنیا را میزند  _ گور پدر همه ی دنیا و محتویاتش  ،  میرود در لاک خودش ، انزوا انزوا انزوا  ،  عجیب عجین شده در وجودش ، چیزی باید باقی میماند برای زنده نگه داشتنش اما  ،  اهمیت ، بی معنا ترین کلمه در خاطرش _ و او که ساکن و بی حرکت در اقیانوس مشوش ذهنش غرق مانده ، مانده در گلویش سکوت ها  . اخ امان از سکوت ها   ، سکوت مگر قابل جمع بستن هم بود  _ نمیداند ، خیلی چیزها نمیداند  ، و اشفته از نخواستنش  .   عجیب زمان میگذرد  ، و او او ، او قدم به قدم ، نزدیکٍ به سی و سه سالگی  از دست تقدیر خسته میشود و میرود  و پسرک را میابد      به خانه اش میرود        و از او میخواهد  که با او ازدواج کند،  اما پسرک انتقام سردی میگیرد و محترمانه پاسخ رد به پیشنهاد بهار میدهد،   

آنگاه  دخترک میگوید که سالهاست  اه و نفرین پسرک دامنگیرش شده و هربار به طریقی روز عقد و ازدواجش  که میرسد  همه چیز به یکباره برهم میخورد و خواستگارانش پشیمان و منصرف از وصلت میشوند،  

حال دخترک بیچاره  گردن کج کرده و التماس میکند؛  لااقل دیگه منو نفرین ناله نکن  یا که آه... نکش   تا بخواد باز دامنگیرم بشه ...

      


  داستان فعلا تمام شد اما.....   ای کاش قول الکی نمیدادم بهش.  چون طی ده دقیقه ای که از رفتنش گذشته من بی اختیار باز دو بار  اه... کشیدم  و لعنت بهش فرستادم.....    خب اینجوری که باز ممکنه تقدیر بشنوه و باز پا بشه بره از پنجره داخل و عروسیش رو بر هم بزنه.... عجب گرفتاری شدیماااا 
آه..... کاش به بهار میگفتم بر روی اه نکشیدن من هیچ حسابی باز نکند   در عوض  پنجره ها را  ببندد ‌.... 
شهروز . 

نویسنده ؛ شین براری . 

نظرات  (۱۲)

  • شهروز براری صیقلانی
  • Very good. 

    پاسخ:
    سلام استادددد   مرسی ک نظر دادید     روشن کردید 

    عالی.  بود.      واقعی بود ؟    وقتی قصه های شین رو میخونم. دلم براش. میگیره.   تا حالا ندیدمش.  و. مطمینم دلشکسته ست.  و داستاناش حقیقی.    خب اخه چطور برخی از دخترای این کشور.  چنیتن     شدن. که. حتی. قلب یه معصوم رو که از اثارش نور  میباره     رو اینچنین درد بیارند.    یعنی. واقعا. اگه دخترم بودش اون بهارک.   من  حلالش نمیکردم شیرم رو .      

    پاسخ:
    ممنون از نظرتون.    پیشنهادات و انتقاداتتون رو  شنوا خواهم بود 

           مینا صبوری مطلق.   اردبیل 


            من  لذت بردم.   روان زیبا و  احساسی بود.     ارزو میکنم ک حقیقی نباشه.  چون اگر حقیقی  شده باشه.        خیلی.  غمگینم  میکنه.     و. لعنتش میکنم. اونی که.  سبب شده.    . م ص م اردبیل

    پاسخ:
    والا با شناخت کمی ک دارم با نویسنده   میتونم بگم ک حقیقی بوده 
  • سوفیا آریانژاد
  •  من  خیلی  شناخت دارم روی نویسنده اش.  اصلا حقیقی نبود. چون  دانستان نویسی خلاقه.   نباید  جوگیر بشید  و باورش کنید که.... خلاقیته  خلاقیت.  خلاقیت میدونید چیه؟

  • داستان کوتاه رمان عاشقانه
  • فوق العاده بود 

  • داستان کوتاه رمان عاشقانه
  • <a href="http://uppc.ir/" target="_blank" title="http://uppc.ir/"><img src="http://uppc.ir/do.php?img=13555" border="0" alt="http://uppc.ir/do.php?img=13555" /></a>

  • صبا ملک آرایی
  • از دست برقضا خیلی هم واقعی بود. عالی بود

    بهارک صیقلانی   محترم   سپاس از پیام های پر مهر شما ‌   .     شاد و برقرار باشی . 

  • رمان عاشقانه
  • بی نظیر بود 

    به حدی  واقعی  و  از ته دل  نوشته بود  که  می‌شد فهمید  حقیقی هست.   دام گرفت. صدای اذان الله اکبر  .  من هم  واسه  همین شهر  خراب شده و به قول  آقای شهروز    شهر خیسم.  رشت و سقف هاس هشتی 

  • رمان عاشقانه
  • چقدر  جملات  آخرین  زیبایی  بود

      اشک 

     اشک 

     آه...

    و 

    غم

     

    ندامت 

    بعد از وخامت تقدیر 

    بی تاثیر و محصول 

    آدمکی بی تدبیر 

    همچون بهارک داستان

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی